
همه جا شلوغ است...
خیابان شلوغ است...
تهران شلوغ است...
ایران شلوغ است...
و ذهن من هم...
خیلی کار سرم ریخته...
اما این شلوغی ربطی به کارهام نداره...
چندوقتی است که نیستم!
سعی می کنم باشم ولی نمی تونم...
می خواهم بنویسم ولی نمی تونم...
موضوعاتی بس بسیط و ملموس ولی نمی تونم...
نه!
می تونم ولی نمی خوام...
شاید که حالا حالا ها نخوام دیگه اونطور که می نوشتم بنویسم اما ...
از خدا می خوام که اگه باید! بشه اونطور که می خوام...
دوستم برام دعا کن...
و نیز می دانم...
اندکی صبر سحر نزدیک است...
و همینطور اینکه «از سیاهی تا سپیدی را سفر باید نمود»
ربط تصویر فوق رو هم نمی دونم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:55 توسط شهروز فرهمند
|
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین

