تبليغاتX
۩₪₪₪₪₪ امپراتوری مالزی Ѳ۩Ѳ شهروز فرهمند ₪₪₪₪₪۩






اطلاعات کامل و موثق از دانشگاه- زندگی - کار و شرکت تو مالزی و چیزایی که یادم رفته...
سروده ای از فردوسی بزرگ که درود و داد و دَهِش یزدان بر او باد:
 
در این خاک زرخیز ایران زمین --- نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود --- وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان --- گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک --- همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد --- ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود --- گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما --- که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان --- کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟ --- خرد را فکندیم این سان ز کار

نبود این چنین کشور و دین ما --- کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود --- همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت --- کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر --- گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت --- نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت --- که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد --- که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند --- کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم --- کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن --- به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است --- دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم --- برون سر از این بار ننگ آوریم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:55 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin

چند روز پیش این مطلب را در سایت شهرزاد نیوز خواندم. دیدیم مطلب جالبی است که می توان قسمتهایی به آن اضافه کرد. داستانی از اساطیر ایران و برخی تشابهات آن در اسطوره های ملل و اقوام دیگر می تواند دیدگاهی جالب در مورد این داستانهای به ظاهر تخیلی است.

ضحاک مار بدوش

هرچند که ضحّاک در شاهنامه عرب شمرده می‌شود، اما ضحّاک پادشاهی ایرانی‌ست که خون‌خواری او در میان ایرانیان اسطوره است. اسطوره‌ی پادشاهی پدرکُش، جوان‌کُش، مردم‌خوار و اژدهافش.

ادامه مطلب را در ادامه مطلب ادامه دهید!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 12:0 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin

قومي مـتـفـکرند اندر ره  دين        قومي  به  گمان  فـتاده  در  راه يقين

ميترسـم  از  آن  که  بانـگ  آيد روزي     کاي  بيخبران  راه  نه آنست و نه اين


خیام


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 12:1 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin

این شعر رو یه دوست! برام فرستاده بود. گفتم اینجا هم باشه و حالی ببرید.

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 10:31 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:51 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin