دانته آلیگیری ، شاعر ایتالیایی ، (متولد فلورانس در سال ۱۲۶۵ و وفات راونا در سپتامبر ۱۳۲۱ میلادی) بوده است و مشهورترین اثر وی سه گانه بهشت و دوزخ و برزخ است که نام این سه گانه را «کمدی الهی» نهاده است.
دانته در این کتاب از مراحل مختلف دوزخ، برزخ و بهشت میگذرد و در این مراحل با شخصیتهای مختلف تاریخی برخورد میکند، تا عاقبت در آخرین مرحله بهشت به دیدار خدا میرسد.
از طرفی دیگر دانته و هم عصرانش همچون بالزاک، گوستاو دوره، جان میلتون و ... از افراد بسیار با نفوذ، صاحبنظر، فعال و دارای مرتبه در انجمنهای سری بودند (انجمن برادری که در راستای تحقق اهداف شوالیه های میزگرد تشکیل شد و کماکان به فعالیت خود ادامه می دهد و نیز مکتبی از مکاتب کابالا که به شدت و عمیق بر روی درخت زندگی (درخت کابالا) کار می کردند و به تزکیه می پرداختند و تشریح و تحلیل مراحل طی درخت را انجام می دادند)، وی با نوشتن این کمدی! بر آن شد اندیشه ها و تفکرات خود را به رشته تحریر در آورد و در سایه ی کلیسای کاتولیک که مامن امنی برای ترویج بود آنرا منتشر کند.
دقیقا همان کاری که داوینچی با نقاشیهایش کرد. بسیاری از نقاشی های وی که سفارش کلیسا بود در ابتدا آن طرحی نبود که آنها می خواستند و ما الان می بینیم، بلکه وی آنچه که در باور داشته را می کشیده و سپس با متدی خاص نقاشی سفارشی را بر روی آن می آورده است. هم اکنون با دستگاههای مدرن توانسته اند برخی از زیرکارها را بدست بیاورند. داوینچی نیز از سران و ارکان اصلی انجمن بوده است.
تصویر فوق صحنه ای از دوزخ است که دانته و ویرژیل در حال عبور و مشاهده آن هستند. (بر روی تصویر کلیک کنید تا در ابعاد واقعی باز شود)

همه جا شلوغ است...
خیابان شلوغ است...
تهران شلوغ است...
ایران شلوغ است...
و ذهن من هم...
خیلی کار سرم ریخته...
اما این شلوغی ربطی به کارهام نداره...
چندوقتی است که نیستم!
سعی می کنم باشم ولی نمی تونم...
می خواهم بنویسم ولی نمی تونم...
موضوعاتی بس بسیط و ملموس ولی نمی تونم...
نه!
می تونم ولی نمی خوام...
شاید که حالا حالا ها نخوام دیگه اونطور که می نوشتم بنویسم اما ...
از خدا می خوام که اگه باید! بشه اونطور که می خوام...
دوستم برام دعا کن...
و نیز می دانم...
اندکی صبر سحر نزدیک است...
و همینطور اینکه «از سیاهی تا سپیدی را سفر باید نمود»
ربط تصویر فوق رو هم نمی دونم
دیدید قرآن گفت که فردا معلوم میشه!
دیدید دروغگوی گستاخ معلوم شد!
هر کسی از ظن خود شد یار من--------- از درون من نجست اسرار من
القمر (۲۶)
ادامه آیات در ادامه مطلب ....
با تو پس از سالها، خاک وطن بوی جماران گرفت
آمدی، خاطره ها زنده شد
در نفس کوچه ها، عطر دعا باز پراکنده شد
طاقچه ها، دست به قرآن شدند
باغچه ها، دست به دامان شهیدان شدند
آسمان، آفتاب، کوه و در و دشت به جوش آمدند
از خزر - تا به فارس، جمله ی یاران به خروش آمدند
تا تو در این عرصه خوف و خطر
گام نهادی به راه
ورد دعای سحر، راز و نیاز همه ی عاشقان
توشه و زاد تو شد
آمدی، قلب زن و مرد ستاد تو شد
کاهنان، هر چه که جادو کنند
بادها، هر چه هیاهو کنند
معجزه ای میرسد از کوی دوست
موسویان را بگو: چاره ی ما در ید بیضای اوست
ای حسین، دفتر این خاک به نام تو ورق میخورد
نام تو لطف و غزل مثنوی است
روز رأی، نام و نشان همه ی برگ ها:
"موسوی" است
http://setadnet.mihanblog.com
گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هسـت هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
این آیه که بسیار پرمضمون است را به چهار بخش تقسیم کردم. باشد که تاملی کنیم که آیا این قوم ایرانی حال خود را تغییر میدهد یا...
براى او فرشتگانى است كه پى در پى او را به فرمان خدا از پيش رو و از پشتسرش پاسدارى مىكنند در حقيقت خدا حال قومى را تغيير نمىدهد تا آنان حال خود را تغيير دهند و چون خدا براى قومى آسيبى بخواهد هيچ برگشتى براى آن نيست و غير از او حمايتگرى براى آنان نخواهد بود
سوره رعد (۱۱)
آیا آسیبی بر این قوم نیامده است و آیا تنها راه نجات خود او نیست؟!
چندوقت پیش مطلبی نوشتم در باره دیدن نشانه ها. دوست عزیزی در کامنتی اشاره به EVP کرده بودند و مطلبی در این رابطه را در این بلاگ لازم می دانستند که بسیار از ایشان سپاسگزارم.

EVP چیست؟
EVP یا Electronic Voice Phenomena که آنرا «پدیده اصوات الکترونیکی» می نامند، اصواتی است که توسط دستگاههای الکترونیکی مثل دوربین فیلم برداری، ضبط صوت، تلویزیون، تلفن و ... ثبت شده که شباهت به محاوره بین 2 یا چند نفر داشته که به صورت غیرعمدی عمل ذخیره سازی انجام شده است. برخی مردم معتقدند که این اصوات ریشه ای غیرفیزیکی و فوق طبیعی دارد.
شرح تصویر: مرکوری خدای پیامرسان است در اسطوره شناسی رم باستان. و چوبدستی که در دست دارد کادوسیوس است که نماد انسانی است که به بیداری رسیده.(دو ماری که در حال رسیدن به تاج از کنداالینی هستند نمادهای کانالهای انرژی پرقدرت آیدا و پینگالا هستند که به دور سوشومنا (ستون فقرات) پیچیده شده اند و 2 بال چوبدست دو وجه مادی و معنوی هر انسان را بیان می کنند که تا هر دو به میزان کافی و وافی رشد نکرده و برابری نکند انسان «آدم» نمی شود! و نمی تواند که پرواز کند.)
ادامه مطلب را در ادامه مطلب دنبال کنید...

| یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور | کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور | |
| ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن | وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور | |
| گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن | چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور | |
| دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت | دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور | |
| هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب | باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور | |
| ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند | چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور | |
| در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم | سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور | |
| گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید | هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور | |
| حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب | جمله میداند خدای حال گردان غم مخور | |
| حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار | تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور |
مجموعه 50 سروده حضرت مولانا جلال الدین
در یک فایل فشرده (rar , zip) - کم حجم
استفاده از فایل rar را به علت نامگذاری صحیح توصیه می کنم
دانلود فایل Zip | دانلود فایل Rar
و از شاهکارهای ایشان را در لینک زیر ببینید.
مجادله معاویه و ابلیس

باز دوباره قشنگ بخونش
تنها کاری که باید بکنی
عمیق بری تو فکر
ببین داری چی کار می کنی
آیا به این میگن پرستیدن؟
بـه گـرد کعبـه می گـردی پریشان کـه وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگــر در کعبــه می گـــردد نمـایـان پس بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی
در اینجا باده مینوشی ، در آنجا خرقه می پوشی ، چرا بیهوده میکوشی
در اینجا مـــــردم آزاری ، در آنجا از گنـــــــــــــه آری ، نمی دانم چه پنداری
در اینجــا همـــدم و همسایــــه ات در رنــج و بیمــاری
تو آنجا در پی یاری
چــه پنـــداری کجــــا وی از تـــو می خواهـد چنین کــاری
چه پیغــامـــی که جــز بــا یــک زبــــان گفتـــن نمی داند
چه ســلطانی که جــز در خـــانـــه اش خفتــن نمی داند
چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند
به دنبال چه می گردی که حیرانی
خـرد گم کرده ای شاید نمی دانی
همـــای از جــــان خـــود سیری کـــه خـــامـــوشی نمی گیـــری
لبت را چون لبــــان فرخی دوزند تو را در آتش اندیشه ات سوزند
هــــــــزاران فتنـــــــه انگیـــــــزند تــــو را بـــر سر در میخانه آویزند



