تبليغاتX
۩₪₪₪₪₪ امپراتوری مالزی Ѳ۩Ѳ شهروز فرهمند ₪₪₪₪₪۩






اطلاعات کامل و موثق از دانشگاه- زندگی - کار و شرکت تو مالزی و چیزایی که یادم رفته...

این شعر رو یه دوست! برام فرستاده بود. گفتم اینجا هم باشه و حالی ببرید.

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 10:31 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:51 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin

دانته آلیگیری ،‌ شاعر ایتالیایی ،‌ (متولد فلورانس در سال ۱۲۶۵ و وفات راونا در سپتامبر ۱۳۲۱ میلادی) بوده است و مشهورترین اثر وی سه گانه بهشت و دوزخ و برزخ است که نام این سه گانه را «کمدی الهی» نهاده است.

در این سفر که دانته به این سه جهان دارد، دو راهنما وی را هدایت می کنند. در دوزخ و برزخ راهنمای او «ویرژیل»، شاعر ایتالیاییست که چند قرن پیش از دانته زندگی می‌کرده، و در بهشت راهنمای او «بئاتریس» است که زنی رویاهای او بوده است. بئاتریس زنی معمولی بوده که دانته به او عشق می‌ورزیده ولی او را تنها چند بار ملاقات کرده بود. بئاتریس خیلی جوان از دنیا رفت و می‌گویند دانته همواره در خیابانهای فلورانس به دنبال او می‌گشته است.

دانته در این کتاب از مراحل مختلف دوزخ، برزخ و بهشت می‌گذرد و در این مراحل با شخصیتهای مختلف تاریخی برخورد می‌کند، تا عاقبت در آخرین مرحله بهشت به دیدار خدا می‌رسد.

می گویند این کتاب در آن زمان به سفارش کلیسای کاتولیک نوشته شد، چون در آن زمان میان فرقه‌های مختلف مسیحیت اختلاف بود و پاپ وقت می‌خواست به‌وسیله این کتاب مذهب کاتولیک را در میان مردم ترویج کند. اما با توجه به اینکه وی در قرون وسطی می زیسته و در آن دوره فعالیت بر روی ادیان و مکاتب بخصوص مباحث عرفانی به شدت محکوم بوده و مهر مرتد بر هر فعالی می زدند و اعدامش می کردند .

از طرفی دیگر دانته و هم عصرانش همچون بالزاک، گوستاو دوره، جان میلتون و ... از افراد بسیار با نفوذ، صاحبنظر، فعال و دارای مرتبه در انجمنهای سری بودند (انجمن برادری که در راستای تحقق اهداف شوالیه های میزگرد تشکیل شد و کماکان به فعالیت خود ادامه می دهد و نیز مکتبی از مکاتب کابالا که به شدت و عمیق بر روی درخت زندگی (درخت کابالا) کار می کردند و به تزکیه می پرداختند و تشریح و تحلیل مراحل طی درخت را انجام می دادند)، وی با نوشتن این کمدی! بر آن شد اندیشه ها و تفکرات خود را به رشته تحریر در آورد و در سایه ی کلیسای کاتولیک که مامن امنی برای ترویج بود آنرا منتشر کند.

دقیقا همان کاری که داوینچی با نقاشیهایش کرد. بسیاری از نقاشی های وی که سفارش کلیسا بود در ابتدا آن طرحی نبود که آنها می خواستند و ما الان می بینیم، بلکه وی آنچه که در باور داشته را می کشیده و سپس با متدی خاص نقاشی سفارشی را بر روی آن می آورده است. هم اکنون با دستگاههای مدرن توانسته اند برخی از زیرکارها را بدست بیاورند. داوینچی نیز از سران و ارکان اصلی انجمن بوده است.

تصویر فوق صحنه ای از دوزخ است که دانته و ویرژیل در حال عبور و مشاهده آن هستند. (بر روی تصویر کلیک کنید تا در ابعاد واقعی باز شود)
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:19 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin

همه جا شلوغ است...

خیابان شلوغ است...

تهران شلوغ است...

ایران شلوغ است...

و ذهن من هم...

خیلی کار سرم ریخته...

اما این شلوغی ربطی به کارهام نداره...

چندوقتی است که نیستم!

سعی می کنم باشم ولی نمی تونم...

می خواهم بنویسم ولی نمی تونم...

موضوعاتی بس بسیط و ملموس ولی نمی تونم...

نه!

می تونم ولی نمی خوام...

شاید که حالا حالا ها نخوام دیگه اونطور که می نوشتم بنویسم اما ...

از خدا می خوام که اگه باید! بشه اونطور که می خوام...

دوستم برام دعا کن...

و نیز می دانم...

اندکی صبر سحر نزدیک است...

و همینطور اینکه «از سیاهی تا سپیدی را سفر باید نمود»

ربط تصویر فوق رو هم نمی دونم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:55 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin

دیدید قرآن گفت که فردا معلوم میشه!

دیدید دروغگوی گستاخ معلوم شد!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:26 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin

هر کسی از ظن خود شد یار من--------- از درون من نجست اسرار من


به زودى فردا بدانند دروغگوى گستاخ كيست
القمر (۲۶) 

ادامه آیات در ادامه مطلب ....

ادامه مطلب


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 7:3 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin
آمدی، نام خدا گفتی و باران گرفت

با تو پس از سالها، خاک وطن بوی جماران گرفت

 
آمدی، خاطره ها زنده شد

در نفس کوچه ها، عطر دعا باز پراکنده شد

طاقچه ها، دست به قرآن شدند

باغچه ها، دست به دامان شهیدان شدند

 
آسمان، آفتاب، کوه و در و دشت به جوش آمدند

از خزر - تا به فارس، جمله ی یاران به خروش آمدند

 
تا تو در این عرصه خوف و خطر

گام نهادی به راه

ورد دعای سحر، راز و نیاز همه ی عاشقان

توشه و زاد تو شد

آمدی، قلب زن و مرد ستاد تو شد

 
کاهنان، هر چه که جادو کنند

بادها، هر چه هیاهو کنند

معجزه ای میرسد از کوی دوست

موسویان را بگو: چاره ی ما در ید بیضای اوست
 
ای حسین، دفتر این خاک به نام تو ورق میخورد

نام تو لطف و غزل مثنوی است

روز رأی، نام و نشان همه ی برگ ها:

"موسوی" است

http://setadnet.mihanblog.com

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 22:11 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin

گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هسـت هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 21:28 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin

این آیه که بسیار پرمضمون است را به چهار بخش تقسیم کردم. باشد که تاملی کنیم که آیا این قوم ایرانی حال خود را تغییر میدهد یا...


براى او فرشتگانى است كه پى در پى او را به فرمان خدا از پيش رو و از پشت‏سرش پاسدارى مى‏كنند در حقيقت ‏خدا حال قومى را تغيير نمى‏دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند و چون خدا براى قومى آسيبى بخواهد هيچ برگشتى براى آن نيست و غير از او حمايتگرى براى آنان نخواهد بود

سوره رعد (۱۱) 

آیا آسیبی بر این قوم نیامده است و آیا تنها راه نجات خود او نیست؟!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 0:51 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin

چندوقت پیش مطلبی نوشتم در باره دیدن نشانه ها. دوست عزیزی در کامنتی اشاره به EVP کرده بودند و مطلبی در این رابطه را در این بلاگ لازم می دانستند که بسیار از ایشان سپاسگزارم.

EVP چیست؟

EVP یا Electronic Voice Phenomena که آنرا «پدیده اصوات الکترونیکی» می نامند، اصواتی است که توسط دستگاههای الکترونیکی مثل دوربین فیلم برداری، ضبط صوت، تلویزیون، تلفن و ... ثبت شده که شباهت به محاوره بین 2 یا چند نفر داشته که به صورت غیرعمدی عمل ذخیره سازی  انجام شده است. برخی مردم معتقدند که این اصوات ریشه ای غیرفیزیکی و فوق طبیعی دارد.

شرح تصویر: مرکوری خدای پیامرسان است در اسطوره شناسی رم باستان. و چوبدستی که در دست دارد کادوسیوس است که نماد انسانی است که به بیداری رسیده.(دو ماری  که در حال رسیدن به تاج از کنداالینی هستند نمادهای کانالهای انرژی پرقدرت آیدا و پینگالا هستند که به دور سوشومنا (ستون فقرات) پیچیده شده اند و 2 بال چوبدست دو وجه مادی و معنوی هر انسان را بیان می کنند که تا هر دو به میزان کافی و وافی رشد نکرده و برابری نکند انسان «آدم» نمی شود! و نمی تواند که پرواز کند.)

ادامه مطلب را در ادامه مطلب دنبال کنید...


+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 14:7 توسط شهروز فرهمند |
اگه خوشتون اومده بفرستینش به بالاترین Balatarin